گوشه ای از حال و هوای آن روزها
فوریه 9, 2009
من هم بی دعوت دوستان برای آن روزهای انقلاب خاطره ای نوشتم.
سن و سال من که به انقلاب نمی رسد، بیشترین نوستالژی من هم به سال هایی بر می گردد که دست در دست پدربزرگم همراه مردم می شدیم و 22 بهمن را گرامی می داشتیم و هنوز که هنوزه شیرینی آن لحظات با هم بودن را حس می کنم.
تصمیم گرفتم به بهانه نوستالژی انقلاب، خاطره ای را ازمبارز انقلابی و اولین فرمانده سپاه غرب کشور، یعنی خانم مرضیه حدیدچی تعریف کنم که شاید کمتر کسی شنیده باشد و به این بهانه هم حال و هوای سال های ابتدایی تر انقلاب را زنده کنم و هم گام کوچکی برای حفظ و نشر خاطرات مغفول مانده آن روزها شود.
خانم حدیدچی به نقل از یکی از آشنایان آن سال ها تعریف می کند که ماشین این راننده تریلی در مسیر قم – تهران و در نقطه مرتفعی از آن که بر دریاچه قم دید داشته، دچار مشکل می گردد و به ناچار در همان جا متوقف می شود.
از طرفی همان موقع مصادف با قتل عام رژیم آمریکایی شاه، در مدرسه فیضیه بوده که عده زیادی از فرزندان ملت را به جرم سردادن آوای حمایت از اسلام و رهبری امام و مخالفت با اهداف تجاوزگرانه آمریکا، به خاک و خون کشیدند و با چماق بدستان و ماموران ساواکی آموزش دیده در آمریکا و اسرائیل، به وحشیانه ترین شکل ممکن ، آن ها را به شهادت رساندند.
از نکات مهم این حادثه این است که به جز افرادی که در لحظات اولیه حمله عمال آمریکا به مردم در فیضیه، از آن خارج شدند این حادثه هیچ جانباز زنده ای نداشته است! شما کسی را نمی تواند پیدا کنید که در محوطه اصلی فیضیه بوده باشد و بعد زنده مانده باشد!
یعنی علی رغم تعداد زیاد خانواده هایی که فرزندان خود را از دست دادند و جنایات زیادی که در این مدرسه رخ داد، هیچ شاهد حاضر در خود صحنه اصلی ماجراها وجود ندارد!
خود شما هم می توانید ماجرا را حدس بزنید، بله تمام افراد حاضر در صحنه اصلی آن ماجرا به شهادت رسیدند و عمال غرب، تمام کسانی را که در محوطه بودند و دستشان به آن ها رسید، شهید کردند تا حتی الامکان هیچ شاهدی را بر جا نگذارند (البته علی رغم اینکار کسانی که در حجره ها یا دیگر جاها پنهان شده بودند و از دید عمال آمریکا پنهان ماندند، تواسنتند بخشی از حوادث ماجرا را نظاره کنند و بعدها برای دیگران بازگو کنند.)

برگردیم به ماجرای رانند همذکور، این بنده خدا در همان جا که بوده و به دریاچه تسلط کامل دشاته، متوجه می شود که هلیکوپتری به آب نزدیک می شود و در آن را باز می کنند و چیزهایی را می خواهند به آب بریزند، از دیدن چیزی که جلوی چشمانش می بیند به شدت تعجب می کند و دچار وحشت می شود، ولی حقیقت دارد.
آدم هایی را می بیند با عبا و عمامه، که بعضا حتی حرکتی هم می کنند که نشان می دهد زنده هستند، ولی همه آن ها را به داخل دریاچه می ریزند که این هم قسمتی از برنامه از بین بردن تمام حاضران مدرسه فیضیه بوده است.

در ضمن یک تلاقی جالب وجود دارد، در برخی روایات از گذشته عنوان شده است که در زمان ظهور آقا صاحب الزمان ، در یاچه قم خشک می شود و اجسادی که در آن هستند اسرار ناگفته را بازگو می کنند.
ما تا آن روز در برابر همه عمال آمریکایی و غربی این جنایت ها می ایستیم و نشان می دهیم اگر خوی خونریز و دژخیمی آن ها تمامی ندارد، مقاومت حقیقت جویان را نیز پایان متصور نیست و پیروزی نهایی با اینان است.
مشترک خوراک های خوشمزه داداشی شوید و اگر دوست دارید در جریان خبرهای مفید و مهم قرار بگیرید، خبرخوان رویداد، را از دست ندهید.
Entry Filed under: جامعه, داخلی. برچسبها: قتل عام، مدرسه، فیضیه، مرضیه حدیدچی، خانم طاهره، زنان، خاطره، انقلاب اسلامی، نوستالژی، ترهان، ساواک، هلیکوپ.
7 Comments Add your own
Leave a Comment
Some HTML allowed:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>
Trackback this post | Subscribe to the comments via RSS Feed




1.
نمِنمک | فوریه 15, 2009 at 8:13 ب.ظ
سلام
دعوت شده بود
منتظر بودم تا دعوتیهای خودم رو انتخاب کنم و بنویسم
که گویا یکیش پرید و بی دعوت نوشت
زیبا بود
یکی از مطالبتون رو توی ریدر شر کردم . بااجازه
موفق باشید
همین!
2.
داداشی | فوریه 20, 2009 at 9:46 ب.ظ
داداشی:
سلام
ممنون لطف کردی
یا علی
3.
نمِنمک | فوریه 15, 2009 at 8:14 ب.ظ
سلام
از من دعوت شده بود
منتظر بودم تا دعوتیهای خودم رو انتخاب کنم و بنویسم
که گویا یکیش پرید و بی دعوت نوشت
زیبا بود
یکی از مطالبتون رو توی ریدر شر کردم . بااجازه
موفق باشید
همین!
4.
داداشی | فوریه 20, 2009 at 9:46 ب.ظ
داداشی:
سلام
پس زود جنبیدم!
ممنون لطف کردی
یا علی
5.
ابهام | فوریه 16, 2009 at 8:05 ب.ظ
سلام داداشی عزیز. تشکر از مطالب جالب و خواندنیت دوست خوبم.
6.
داداشی | فوریه 20, 2009 at 9:48 ب.ظ
سلام
خواهش می کنم
به امید دیدار
7.
جهانگرد | فوریه 17, 2009 at 1:23 ب.ظ
سلام
من وشما نبودیم پس باید خاطرات مخصوص به خود را داشته باشیم مثل
http://abho.wordpress.com/2009/01/19/190